Email: info@ghariv.net
RSS

RSS feed
صفحه نخست
خبرخوان جنبش سبز
فراخوان غریو برای آثار ادبی
بایگانی گاهنامه غریو
داستان
شعر
مناجات سبز
طنز
وبلاگ نویسندگان غریو
تماس با ما

گاهنامه رسا
آخرین اشعار
ورود و خروج
نام کاربری

کلمه عبور

مرا به ياد داشته باش
فراموش کردن کلمه عبور
ثبت نام نكرده ايد؟ عضویت
تداعی
به لحظه لحظۀ این روزهای سرخ که بوی سبزترین فصل سال می آید- قیصر امین پور

مترسك ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
نویسنده علی شفیع آبادی   
1388/08/05 ساعت 06:12:46

 

مترسك


مورچه‌ها دور چيزي روي ميز جمع شده بودند. آنقدر زياد بودند كه چيزي پيدا نبود، شايد هم همه‌اش را خورده بودند. يك شمع كوچك توي كاسه و كاغذي روي ديوار كه معلوم نبود چه بود و از يك طرف آويزان بود و كج مانده بود. كف زمين هم معلوم نبود ولي هر وقت راه مي‌رفت انگار سه صدا مي‌شنيدي چون احتمالاً چوبي بود كه هر صدا با صداي ديگر فرق داشت. سري روي ميز بود. بيني كوچك، موهاي كوتاه، گونه‌ها فرورفته و يك طرف از دو طرف صورت با فرورفتگي بيشتري توي چشم مي‌زد. از شانه به پايين ديگر دوباره ميز مي‌شد ولي واقعاًً خوب سمباده خورده بود. احتمالاً خمير ژاپني بود كه آنطور با آن نور كم و رنگ سفيدش برق مي‌زد. سر ديگري روي ميز با موهاي فر جوگندمي كه وسط آن از بالا به خاطر خالي بودنش توي چشم مي‌زد و لكه‌اي هم مانند نقشه‌ي شيلي، خيلي دراز روي سرش بود. از آن ناراحتي‌هاي پوستي بود كه به رنگ قهوه‌اي در آمده بود. شانه‌هاي نامتناسب و دستي كه از آرنج به بعد طوري به طرف سر دراز شده بود كه انگار يك لوله از توي سرش گذر كرده.

مورچه‌ها ديگر به صف شده بودند. داشتند مي‌رفتند تا از پايه‌هاي ميز پايين بروند. نور شمع داشت كشته مي‌شد و توي كاسه پر از پارافين كه ديگر شكل كاسه شده بود.

نور آرام‌آرام بر اتاق تاريك سايه مي‌انداخت. مي‌گفت هميشه نور است كه سايه دارد. آن موقع‌ها روزي يك بار نور مي‌ديد. فقط يازده شب كه روي صندلي مي‌نشست تا ترانه‌هايي را كه دوست ندارند برايشان بخواند. ولي هرگز نگفته بود كه كار كار خودش است يا نه. ولي فقط در مرغداني را نبسته بود، آن وقت كه شب شده بود و صداي قورباغه و آن حشراتي كه آن موقع نمي‌دانست اسمشان چيست (ولي بعدها خوب فهميد) پرده‌ي گوشش را مي‌لرزاند. آن وقت كه نور چراغ گازي كوچه روي درخت مورد علاقه‌اش در حياط مي‌افتاد و در تاريكي لاشه‌ي سه چهار مرغ و دو خروس قطره‌هاي نامعلوم خون، سيگار پدر و چراغ‌هاي خانه كه ديگر رو به خاموشي مي‌رفت تا فقط صبح شود و اين بار پدر درست‌تر از ديروز از خواب بيدار شود.

ثانيه‌اي يك بار دستان زخمي‌اش و صورت آن‌ها را مي‌ديد كه چطور دور ميز احاطه‌اش كرده‌اند ولي او فقط ترانه مي‌خواند،‌بايد يك جور ايستادگي مي‌كرد. جايي نوشته بود آن‌ها ماه را هم شب‌ها مي‌دزدند تا هر وقت خواستند بالاي سر من بياورند و تكانش دهند. نمي‌دانستند كه اين نورها براي من سايه‌اي است و فقط ماه مرا ديوانه مي‌كند تا دوباره ترانه‌اي بخوانم، از آن‌هايي كه دوست ندارند پرده‌ي گوششان با آن بلرزد.

تا صبح خيلي مانده بود و آن تپه‌ي جلويي بالاي آن سبزه‌زار با آن علف‌هاي بلندش كه ماه را هاشور مي‌زد. با آن كيسه‌هاي شني و موعظه‌گراني كه تا صبح با صداي بلند شليك مي‌كردند تا مرگت فرا برسد، هنوز دست نخورده مانده بود. تا الان گروه دوازده نفري كه فكر كنم اسمش حالا يادم نمي‌آيد، آن موقع‌ها هم فراموش مي‌كردم دو نفر را از دست داده بود. بدون تلفات هم نمي‌شد آنجا را گرفت. چيزي معلوم نبود. همه دراز كشيده بودند. خاك خيس نفس مي‌كشيد.

صبح شده بود. پدرش مي‌گفت: "دو تا از درختا رو بايد خوب هرس كنم. بشين پيشم تا خوب خوب ياد بگيري." روي جدول كنار باغچه نسيم سردي مي‌وزيد. پدر از يك درخت يك شاخه‌اي اصلي‌اش را بريده بود. هميشه فكر مي‌كرد پدر باغبان خوبي نيست. پدر گفت: "اينا بدجوري كرم گذاشته‌ن." و دومي‌اش را هم بريد. گفت: "حالا نوبت توئه." او كه سردش شده بود رفت تا لباس بپوشد و پدر را ديد كه مشغول هرس دومين درخت است و آن دو شاخه را از پشت پنجره ديد كه وسط حياط افتاده بود، همان جايي كه پدر ماهي يك بار شاخه‌هاي اضافي را جمع مي‌كرد تا آتش بزند.

زودتر از هميشه بيدار شده بود. كمرش درد مي‌كرد. كمي با دست راستش فشارش داد. تا صبح همانطور دولا مانده بود تا اينكه سايه‌ها بيدارش كنند. با تنها دستش پايش را به پا كرد و بعد عصايش را برداشت. يك، دو، سه و چهار صداي دري بود كه رو به دستشويي باز مي‌شد. همه چيز سفيد جز آينه‌اي كه وقتي نزديكش مي‌رفت بياباني را نشان مي‌داد كه در آن خارها تنك در آمده بودند. يك درخت خشك در ميان و دو چشمه‌ي خشك شده‌اي كه معلوم نبود چه كسي دورشان را سيم خاردار كشيده بود.

در تابوت سفيدي كه از ميان پيچ و خم جاده به شهر مي‌شتافت فهميد كه چقدر شبيه آن مترسك يك پا و يك دست شده كه كشاورز بي‌سليقه وسط مزرعه‌اش كاشته بود. خنده‌اش گرفته بود. مثل ديوانه‌ها مي‌خنديد. دوباره از ترس بيهوش شده بود، نفسش بند آمده بود. اين بار كه بيدار شد از آن خرطوم‌ها به او وصل كرده بودند كه آن موقع چسبيدنش به دهان آنقدر الزامي بود كه دهان بچه به سينه‌ي گرم مادرش. البته خودش بعدها نوشته بود كه توي آمبولانس وقتي داشت به بيمارستان مي‌رسيد فهميده بود كه واقعآ خوشحال است كه در اين راه شبيه مترسك شده ولي بعدها اضافه كرده بود كه اشتباه مي‌كرده است.

آدرنالين را به قلبش فرو كردند. اينطور شوك‌ها براي نجات زخمي‌ها از مرگ مغزي الزامي بود. بايد قلب را وادار مي‌كردند تا خون را دوباره به مغز بفرستد. همه دورش جمع شده بودند. خودش نوشته بود آسمان را مي‌ديدم كه روي سرم تاريك شده. چند دست روي قفسه‌ي سينه‌ام حس مي‌شد ولي ديگر خودم نبودم. يك لكه‌ي سياه پايين پايم و علف يا حشره‌اي كه در گوش چپ يا راستم رفته بود. بعدها تا چند وقت هم كه روي تخت بيمارستان خوابم مي‌برد، زير سقف آبي اتاق، همان خاطرات در روياهايم آنقدر قدم مي‌زدند كه از نفس مي‌افتادم و از خواب كه مي‌پريدم دو سه نفري را هم كه كنارم بودند به وحشت مي‌انداختم. همان موقع‌ها بود كه اولين بار به اين فكر افتادم كه چرا چيزهايي كه قبلآ آن همه برايم ارزش داشت حالا مانند محفظه‌ي شيشه‌اي خلآ كنار تختم جلوه مي‌كند. در ميان آن كابوس‌ها بود كه فهميدم آنكه براي چيزي جنگيد چيز ديگري را به بار آورد. هميشه اينطور علاقه و وابستگي شديد به چيزي زاينده‌ي روزي است كه ديگر آن چيز به لعنت خدا هم نخواهد ارزيد. جايي كه ديگر پرستيده شده‌ها كسي را نمي‌پرستند. دور حلقه‌اي دور زدم كه قرار بود بازترش كنم ولي حلقه، اول تنگ و بعدها مثل چاهي شد كه طنابي هم از آن آويزان نبود. حالا فهميده بود كه اي كاش همان موقع مرده بود و اينطور دست و پا نمي‌زد. برايش سخت بود باور كند كه چيزي كه به خاطرش جنگيده خودش را ببلعد. شايد فضاي بيمارستان و آن بوهاي عجيب و غريب و غذاهاي آبكي و عدسي‌هاي مانده كه با بيل توي آن چيزي مي‌ريختند كه فكر كسي هرز نرود، باعث شده بود اينطور عصبي شود ولي خودش نوشته بود كه هيچ گاه اينقدر فكرش خوب كار نمي‌كرده كه الان كار مي‌كند.

اولين بار كه او را به اتاق تاريك برده بودند اينقدر كتكش زده بودند كه بر اثر ورم هيچ جا را نمي‌ديد. در آن اتاق‌هايي انداخته بودندش كه فقط بايد صاف مي‌ايستاد و حتي نمي‌توانست درست و حسابي بنشيند. بيرون كه آورده شد شنيد كه بايد كاغذي را كه روي ميز است ببيند ولي فقط هاله‌ي قرمز رنگي پشت چشمان بسته‌اش چپ و راست مي‌رفت. كسي مي‌گفت كه چشمانش باد كرده. جايي را نمي‌تواند ببيند. مي‌گفتند فقط سردسته را مي‌خواهيم. ولي همه‌ي آن‌ها قسم خورده بودند كه مناصب را لو ندهند. بايد براي معالجه مي‌رفت تا چشمانش را برايش باز كنند ولي مي‌دانست كه در تاريكي بهتر مي‌بيند و نفر بعدي منتظر بود تا ماه را بالاي سرش تكان دهند.

از دستشويي كه بيرون آمد، كاغذ روي ديوار را ديد كه يكي از دو سوزنش افتاده. آن را برداشت و دوباره آنطرف كاغذ را به ديوار چوبي آويزان كرد. دور كاغذ، روي ديوار، ‌با مداد، دايره‌اي بزرگ كشيده شده بود. روي كاغذ، نقاشي ناشيانه‌ي يك اسلحه، فلش، نقطه‌اي پررنگ كه به دايره‌ي كوچك توپري مي‌ماند و يك فلش ديگر از راست به چپ رديف شده بود. با سر عصايش سوزن را محكم‌تر كرد و روي صندلي نشست. صداي باز شدن كشوي كوچك ميز آمد كه كاغذها را دستي در آن ورق مي‌زد.

"ميان آن همه چيز كه در سرم مي‌آمد (آن حقايقي كه انكارشان ظلمي به تك‌تك تار و پودم است) دريافتم كه مثل خودم كه به شوك احتياج داشتم بايد براي بقيه هم شوكي وجود داشته باشد. تشنگي براي رسيدن به چيزي فراي يك مرز، به چيزي بيرون از دايره و خط وادارم كرد دومين اشتباهم را انجام دهم و اين بار اين كه به خود اطمينان كردن را باز فراموش كردم و فريب كميت را به جان خريدم و از چند خودفريفته‌ي ديگر دعوت كردم تا ديگر اتاق‌ها آنقدرها هم خالي نباشند و من در مهماني ماه‌گردان‌ها تنها مهمان نباشم. ولي بقيه‌ي مهمانان جزء دو دسته‌ي اول بودند، البته بر طبق اين قاعده كه افراد در اتاق‌ها بر سه قسمند: كساني كه اول حرف مي‌زنند، افرادي كه اگر كتك بخورند حرف مي‌زنند، و دسته‌ي سوم افرادي كه فقط سكوت مي‌كنند. اين دفعه هم كه گمان نمي‌كنم آخرين بار باشد ابتدا و انتها به خاطر اين است كه وقتي به خاطر افتخارات و دفاع از سرزمين پدري تبرئه شدم ديگر آنجا را فراموش كردم و حداقل ديگر اينجا فضاي بيشتري براي دست و پا زدن دارم. اينجا يك همسايه دارم كه مجسمه ساز است. گهگاهي حال هم را مي‌پرسيم ولي بعد از اين چند مدتي هم كه اينجا هستم، پسرش كه شش هفت سال دارد هنوز وقتي با من مواجه مي‌شود از هيبت عجيب و غريبم مي‌ترسد. روزي بزرگ مي‌شود. شايد همه چيز را بفهمد. خلاصه ذهنش تغيير مي‌كند ولي مترسك هميشه مترسك مي‌ماند."

 

اردیبهشت 1386

 

 


یادداشت های بازدیدکنندگان
نام شما / ایمیل شما

گاهنامۀ غریو-شمارۀ 8 دانلود کنید (pdf)

گاه نامه غریو- دانلود کنید

22 مرثیه شمس لنگرودی
نظرسنجی
ارزیابی شما از 3 ماه فعالیت سایت غریو چیست؟
  
آخرین داستان ها
آخرین طنزها
top of page
5 میهمان حاضرند
آمار بازدیدکنندگان49286

   


www.Ghariv.com , Copyright 2009:: Designed with Mambo free CMS
ذکر مطالب با اجازه نویسنده و ذکر منبع مجاز است
غریو متعلق به هیچ حزب، گروه یا تشکلی نیست