|
برنامه کودک
برای پژمان ارغوان
صداي وزوز مگسي ميآيد و رفتهرفته انگار مگسها زيادتر ميشوند. ميگويند اين جانورها در ثانيه صد بار بال ميزنند، يا دويست بار، يا سيصد بار، كمتر يا بيشتر، كسي چه ميداند. جل الخالق! ده بارش هم كار حضرت فيل است و مثل اينكه قرار نيست تا ابد از بالبال زدن و وزوز كردن دست بكشند. همهشان يك جا نشستهاند و توفان هم پرشان نخواهد داد. روي كپهي كثافتي شايد، يا نه، اينطور كه پيداست روي مجسمهاي، صورتكي، يا صورتي كه هيچ پيدا نيست. آفتاب هم ككش نميگزد و مثل هميشه ميتابد ولي زير مگسها هيچ پيدا نيست و آنها هم ككشان نميگزد از آفتاب، خواه بتابد، خواه نتابد. مگسها نانشان توي روغن است. آن طرفتر كسي دست به چانه نشسته و مگسها انگار بويي از او نبردهاند. تك و توكي مگس دور و برش پرسه ميزنند. ميگويند اگر مگسها به يكباره با يك عالم گه يا شيريني مواجه شوند، كه پر واضح است اين يا آن فرقي به حالشان نميكند، دست و پايشان را گم خواهند كرد و در جا خواهند مرد. ضربالمثلها ديگر به كار كسي نميآيند. يارو عين مجسمهي متفكر رودن چمباتمه زده و دندهها و استخوانهايش را ميشود يك به يك شمرد. زن است يا كه مرد، كسي چه ميداند. ديگر مهم نيست. آدم يواشيواش ايمان ميآورد به داروين.
پسرك رفته بود بالاي درخت تنومندي و داشت طنابي را سفت ميبست به يكي از شاخههاي زمختش. باد ميوزيد و برگهاي زرد در مقابل دستور باد سر خم نميكردند. همچون لشكري مصمم و هماهنگ با سرعتي يكسان هجوم ميبردند و هوهوي نظامي همآهنگشان لابلاي درختها ميپيچيد. پسرك نميشنيد و سرگرم بستن طناب بود. هر از گاهي يكي از برگها به او ميخورد و همچون شهيدي از همراهي قافله عقب ميماند و پسرك توي عالم خودش بود و سربازهاي زردپوش پشت سرشان را هم نگاه نميكردند. چند كودك اعم از پسر و دختر كه تفاوتشان فرقي به حال كسي نميكند در اتاق بزرگي رو به روي صفحهي بسيار بزرگي دراز كشيدهاند. صفحهاي كه سقف اتاق است و تصاويري كه بر آن ميگذرد انگار هر لحظه ممكن است بر سرشان آوار شود. دستهايشان پس كلههايشان است و نسيم خنكي ميوزد. ميگويند روزي روزگاري مردم همينطور دراز ميكشيدهاند و به آسمان زل ميزدهاند و ستارهها را ميشمردهاند و چه زود خوابشان ميبرده. درها و پنجرهها بسته. فقط صداي وزوز مگسها كه از رگ گردنهايشان به آنها نزديكتر است و تصوير مگسها بر روي سقف كه چه غول پيكر است و چه بزرگتر از حد معمول. چه آرام گرفتهاند كودكها و چه خوگرفتهاند به مگسها و لابد مگسها هم به آنها. گاهگاهي هم اگر مجسمه دستي تكان دهد و زور بزند مگسي را بپراند، كه البته نميتواند، قهقههي مهيب كودكها بلند ميشود. گوش شيطان كر! مگسها كه گوششان به اين قهقههها بدهكار نيست. صداي كودكها هم پرشان نخواهد داد.
دخترك پاي درخت ايستاده بود ولي پسرك پايين نميآمد. پسرك طناب را حلقه كرد و چند باري دور شاخه تاب داد و از شاخه پايين انداخت. حلقه روي شاخه آويزان شد و پسرك از توي حلقه، صورت كوچك و قرمز دخترك را ديد كه چه دور بود و چه پريشان. موهاي دخترك با وزش باد ميپيچيد. انگار تك تك موهايش ميخواستند به لشكر توفان ملحق شوند. يكي از سربازهاي طلايي به صورتش خورد و افتاد جلو پايش. پسرك، ديگر صورت او را در حلقه نديد. دخترك خم شد و سرباز را برداشت و پشت به حلقه و پسرك، سرباز را فرستاد پي همرزمهايش. پسرك فقط يك دسته موي آشفته را توي حلقه ميديد. دخترك كه رو به حلقه كرد صداي هوهوي باد ميآمد و هقهق بيصداي شانههاي خودش. پسرك با دست به او اشاره كرد كه بالا بيايد و او در لابلاي توفان از درخت بالا رفت. كودكي به ديوار تكيه داده است و از جايش جنب نميخورد. صداي تير و تفنگ ميآيد و كودك به زبان غريبي چيزهايي ميگويد كه لابد زماني معنايي داشتهاند. فريادش حاكي از درد و ناله است. با هر فرياد كودك، قهقهه و تشويق كودكها بلند ميشود و كودك از ترس فروتر ميرود، انگار كه درون خودش. كودكها نشستهاند به انتظار شليك آخر. كسي از توي سقف شليك ميكند و يكي از كودكهاي دراز كشيده جاخالي ميدهد و بقيه برايش دست ميگيرند و مسخرهاش ميكنند. فرياد كودك ميخكوبشان ميكند. حالا همهشان چهارزانو نشستهاند و سرهايشان را به بالا گرفتهاند، رو به سقف. ميگويند آدمها گاهي اين شكلي مينشستهاند و به آسمان زل ميزدهاند و براي باران دعا ميكردهاند. باران هم اگر ببارد اين سقف چكه نخواهد كرد. اشكهاي كودك سرازير است و عبارات نامآنوسي به زبان ميآورد كه كودكها بياراده ميخندند، بلند بلند. كودك، انگار كه قهقههي كودكها را شنيده باشد، ترسيده از جا ميپرد و به آسمان مينگرد. كودكها توي سقف نقشي از آسمان را ميبينند. هواپيمايي از آن ميگذرد و چيزهايي مياندازد و صداي انفجار. دود سراسر آسمان را فرا ميگيرد.
پسرك و دخترك روي شاخهي كلفتي ايستاده بودند و انگار لابلاي ديگر شاخههاي در هم تنيدهي درخت، به دنبال ميوه ميگشتند. پسرك دست كرد توي جيبش و سيب سرخي را د آورد و داد به دخترك. دخترك تكه نخي در آورد و سيب را به بالاترين شاخه آويزان كرد. سيب همچون پاندول ساعتهاي ديواري ميرفت و ميآمد و ناقوس باد در گوشهاي درخت زمزمه ميكرد و دخترك و پسرك همچون عقربههاي ساعتي از كار افتاده سر جايشان ايستاده بودند. پسرك لباسهاي دخترك را از تنش در آورد و دخترك هم لباسهاي پسرك را. سربازهاي زرد دور درخت ميچرخيدند و دخترك و پسرك برهنه يكديگر را ورانداز ميكردند و زير پاهايشان حلقه از شاخه آويزان بود و بر فراز سرشان سيب سرخي كه ميرفت و ميآمد.
دختر كوچكي روي تخت خوابي مجلل به روي كمر دراز كشيده است و رو به رو را مينگرد. كسي دارد به او نزديك ميشود. دختر برهنه است و دستهايش بسته است به ميلههاي تخت. لبهايش از ترس به سرعت تكان ميخورد و دندانهاي سفيدش برق ميزند و چشمهايش خيره به ناكجاست. بدن كوچك و سفيدش ميلرزد و ناگهان خود را خيس ميكند. كودكها قهقههاي سر ميدهند و مردي لخت و عور به روي تخت ميآيد و با كف دست ضربهاي به كفل دختر ميزند. سپس ادرار دختر را ميليسد و ميليسد و او را نگاه ميكند. كفل مرد تمام سقف را گرفته و در عمق، صورت ترسان دختر ديده ميشود. مرد جلوتر و جلوتر ميرود و ليسيدن بدن دختر را از سر ميگيرد و صورت دختر پوشانده ميشود و جيغ كودكانهاش با قهقههي كودكها در هم ميآميزد. سقف، كفلي است كه تند تند ميرود و ميآيد.
دخترك و پسرك لبهايشان را به هم فشرده بودند و يكديگر را ميبوسيدند. پسرك خود را عقب كشيد و موهاي دخترك را نوازش كرد. نگاهي به حلقهي آويخته انداخت و خود را از شاخه آويزان كرد. با يك دستش شاخه را گرفته بود و با دست ديگر حلقه را ميانداخت دور گردن خودش و دخترك دستش را گرفت و پايين آمد و سر خود را گذاشت توي حلقه. دستهاي يكديگر را گرفته بودند و سيب بالاي سرشان تاب ميخورد و پاهايشان را به هم ميزدند. باد پاهايشان را تكان ميداد يا كه جان ميكندند، كسي چه ميداند؟ سربازهاي زرين ميخوردند به آنها و ميافتادند پاي درخت. سربازها كپه شده بودند روي هم و رسيده بودند نزديكاي پاهاي دخترك و پسرك.
كودكي ميآيد و و كودكها را با اشارهي انگشت به بيرون فرا ميخواند. هر كسي چيزي به دست ميگيرد و بيرون ميرود. هنوز صداي قهقهه ميآيد. پشت سر هم ميدوند تا ميرسند به درخت تنومند. يكي از كودكها جعبهاي را كه به همراه دارد باز ميكند و محتوياتش را پخش ميكند توي هوا. يك دنيا مگس مرده از توي جعبه ميافتند روي زمين. كودكها با كمك هم مگسها را ميبرند و ميپاشند به صورت دخترك و پسرك. سربازهاي طلايي به كودكها هجوم ميبرند و ميتارانندشان. يكي ديگر از كودكها تفنگش را به دخترك و پسرك نشانه ميرود و يكي ديگر به ليسيدن درخت ميپردازد و ميرود بالا. سربازها او را به زمين پرتاب ميكنند. پس از مدتي كودكها عقب ميكشند و روي زمين لم ميدهند و به درخت مينگرند، انگار كه به سقف. باد هوهو ميكند هنوز و دخترك و پسرك بر درخت آرام گرفتهاند و سيب سرخ آويزان است و كودكها قهقهه ميزنند هنوز. ميگويند روزي روزگاري آدمها به درختها طناب ميبستهاند و تاب بازي ميكردهاند و قهقهه ميزدهاند.
|