|
نویسنده ریچارد رایو (ترجمۀ "شهروند 57")
|
|
1388/09/05 ساعت 09:28:50 |
|
نیمکت
"ما بخش جدائی نا پذیری از یک جامعه در هم تنیده را تشکیل میدهیم، جامعه ای که بخش عظیمی از آن، از اولین حقوق موجودیت محروم هستند، جامعه ای که یک انسان را محکوم میکند به داشتن یک موقعیت فرو تر، تنها به این سبب که او از بد اقبالی سیاه متولد شده است. جامعه ای که تنها میتواند ساخت اجتماعی و اقتصادی لرزان خود را به بهای ستم بر بخش عظیمی از جامعه حفظ کند"
سخنران کمی مکث کرد و جرعه ای آب نوشید، چشمهای "کارلی" از شنیدن این سخنان برق میزد، برای او اینها کلمات بزرگی بودند، واژه های بزرگی که حقیقت را در خود داشتند. کارلی عرق کرده بود، آفتاب داغ نوامبر بی مهابا میتابید،درختی که در "گراند پاراده" ژوهانسبورگ بود سایه کوچکی پهن کرده بود، دستمالی که او بین یقه پیراهن و گردنش گذاشته بود، خیس عرق شده بود. ارسال یادداشت (0یادداشت) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
نویسنده محمد حیاتی
|
|
1388/08/28 ساعت 16:20:53 |
|
براي علي شفيعآبادي
دريا زبان ديگر دارد...
شيطونه میگه دل به دريا بزنم و شيرجه برم تو دلش. هر چه بادا باد. مزهی اشک میده، اونقده شور که بی اراده اشکم ميآد. تند تند چشامو پاک میکنم کسی نبينه. دست خود آدم که نيس. بالا سرمو نيگا میکنم، نور خورشيد مستقيم میريزه تو چشام. دنيا چند بار جلو چشام سيا سفيد میشه. میگردم بلکه صورتمو تو آب ببينم، ولی چشام میسوزه از آفتاب هنوز، تازه يه موج آرومی هم هست که هی میره و ميآد، شايد هم اصلآ درست نباشه اسمشو بذارم موج. هر چی که هس، خنکه. خوب که خيره میشم، يه چيزی هم همراش میره و ميآد. يه صورت که هی کش ميآد و جمع میشه. مثه نقاشی های روی بادکنکا. پر، خالی، پر، خالی، تا اينکه بوم... میترکه. ديگه نه باد میشه نه کم باد. ديگه گلوت خسته نمیشه از باد کردنش، درد نمیگيره. ديگه مثه قبل، از بس بادش میکردی، يه چيزی عين بغض نمیشينه تو گلوت. بغضت ديگه نمیترکه، بادکنک میترکه. چرا، بادکنک که ترکيد، بغض آدم هم باهاش میترکه. خلاصه، خنکه و من دلم میخواد مثه يه سنجاقک از روش پرواز کنم تا اون هم بياد دنبالم، ولی نه اينکه بهم برسه ها، نه. هی برم و بيام تا از پا بيفتم و خودمو بندازم تو دلش. خودمو نمیگم. سنجاقکو میگم. يعنی خودم وقتی که شدم سنجاقک. ارسال یادداشت (0یادداشت) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
نویسنده پرتو نوری علا
|
|
1388/09/01 ساعت 10:55:36 |
|
محبوب گمشده ام
سراغ ِ محبوب گمشده ام را
از بادهای سرگردان گرفتم؛ زمزمه کردند
"آوازهای بند"*ش را.
در زاری ی نی زارها
سلول های تاریک وُ نمور را دیدم
و ردّ ِ تازیانه ها را
در شرم ِ آبگینه های زلال.
سراغ ِ محبوب ِ گمشده ام را
از قلل ِ کوه ها گرفتم؛
به حسرت،
جاده های منتهی به گورستان را
نشانم دادند.
نامش را در چارگوشه جهان خواندم؛
ستاره رخشانی
آن سوی کهکشان ها
علامت خورد
و صدها گیاه الوان
در جامه ی تهی از پیکرش
سبز شد.
تا شفای جنون ِ جلادّان
و برچیدن ِ پُل ِ سراب،
هر سپیده دَم، جلا می دهم
آوازهای محبوب گمشده ام را
با شبنم ِ گیاهان ِ سبز
و اندوه وُ کین ام را
کمرنگ می کنم ارسال یادداشت (0یادداشت) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
نویسنده (داد مشترک)
|
|
1388/08/29 ساعت 18:17:33 |
|
حق ماست
خورشید حق ماست و پرواز حق ماست
آیینه سهم ماست و آواز حق ماست
دیوارهای توطئه را گو فرو بریز
سقف بلند و پنجرۀ باز حق ماست
در باغ سبز صبح، نفس تازه کن رفیق!
رقص نسیم و ناز گل ناز حق ماست
تا کی سکوت و بغض گلوگیرمان شود؟!
فریاد کن که فرصت ابراز حق ماست
بیداد و ظلم...
نقطه. سرسطر.
تازه شو!
آغاز کن که لحظۀ آغاز حق ماست
با یک اشاره از قفس آزاد می شویم
پیغمبرانه قدرت اعجاز حق ماست ارسال یادداشت (0یادداشت) |
|
|
نویسنده مینا
|
|
1388/08/21 ساعت 08:16:54 |
|

حلق بسته چاه
دلخون چیست بهت نگاهی که میتپد؟
آهنگ درد، زخمهی آهی که میتپد
پیدا کجاست حیرت مجنون گمشده؟
روشن چو نیست لیلی ماهی که میتپد
شهری سپید، وعدهی اسطورههای دور
سمتی که نیست این همه راهی که میتپد
این سرنوشت در رگ فردا نمیدود
باید شمرد نبض گناهی که میتپد
بسته ست زخم خسته فریاد در گلو
خسته ست حلق بستهی چاهی که میتپد ارسال یادداشت (2یادداشت) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
نویسنده ویدا فرهودی
|
|
1388/08/22 ساعت 08:11:47 |
|
زلال است آسمان امشب
تگرگ مرگ می بارد ز سقف آسمان امشب به قلبش لیک می بینم هزاران قهرمان امشب اگر چه سرب می پاشد چو باران، پنجه ی دشمن ولی دانم که در میهن زلال است آسمان امشب و در پهنای یلدایش مَه و زهره به پیکارند که اعجازی اهورایی کنندت ارمغان امشب همان جادوی سرخی که روان در رگ رگ هستی شود گلبانگ سرمستی به کام بی زبان امشب مخواب ای گل به خاموشی، مکن باغم هماغوشی که بعد از فصل پژمردن، شود گیتی جوان امشب کسی که اهل دانش را، سیاووشان سرکش را خس و خاشاک نامیده، شود مکرش عیان امشب هم او که گوهر شادی و مروارید آزادی ربود از ما به طراری، شود بی خانمان امشب که تاریخ و ترازویش امید و زور بازویش همی خوانند رذلان را به پای امتحان امشب زبام خانه فریادی، فرا می خوان که آزادی پس ِ فریاد سرسبزت کند سیما عیان امشب
ارسال یادداشت (0یادداشت) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
نویسنده آذین
|
|
1388/08/20 ساعت 19:24:26 |
|
یای پرواز های بی دغدغه
تصویرهای روان آینه وش
در آینه های آبی ابدی
رویای پرپر شده
رویای بخت برگشته
رویای اسیر دربند اسطوره های ضحاکی
رویای شکسته در دستان گره خورده
رویای افتاده بی جان با چشمانی باز بر بازوان باز خیابانها
رویای الله اکبری که خشکید بر گلویی وقتی که یک گلوله خونها را از پشت بام جوانی پرواز داد
رویای شکنجه شده در مکان های نا معلوم و دهلیزهای تاریک باریک هزار سال
رویای حنجره های محکوم
و قلمهای پر از بغض مغضوب
رویای بهت شاپرک ها در یخبندان انجماد حسرت پرواز
ارسال یادداشت (0یادداشت) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
نویسنده م.یلدا
|
|
1388/08/05 ساعت 14:41:22 |
|
سبز جامه هشتم
در پیشواز ولادت امام رضا (ع)
چهل چراغ های تو سبز ، نورانی
آسمان تو گشاده
پر ز کبوتران سپید
لحظه هایی پر از صدای نقاره ، صدای دعا
شوق دیدار یار و چشم های طوفانی
دست هایی به سوی تو کشیده برای حس حضور
لبی منتظر و بوسه های طولانی
دلی شکسته پر زنیاز
تنی رمیده و شوق نوازش های روحانی
برای روز میلاد تو نذر کرده ام
هزار بار صلوات
منی که میان
دیوارم و زندانی
به یاد آهو و صیاد دشتت افتادم
گرفتار بد صفتانیم می دانی !
ارسال یادداشت (0یادداشت) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
نویسنده آذین
|
|
1388/07/30 ساعت 08:19:10 |
|
برای ملت سبز و نستوه ایران
طوفان به ساحت سروها رسید
و در پایشان شکست
خورشید قصه شد
و شعر به لبهایشان نشست
.....
وقتی تمام روزنه ها سرنگون شدند
وقتی که بندهای جنون
نا گهان گسست:
یک جا میان دغدغه های من و تو بود بن بست ها و ترس و دری را که "او" نبست
او بود و دیگری و من و تو که در زمین
آواره تر ز باد خزان : مست مست مست
بیرون من ...... تصادف شب بود و آفتاب:
اینک مسافری که کشید از گذشته دست :
همپرسه با همیشه ی خورشید در افق با عشق با خدا... و با هرچه بود و هست
آنک مسافری که رها گشت از خودش
بر مرزهای روشن تاریخ تکیه زد...
ارسال یادداشت (0یادداشت) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
كلاس درس خالي مانده از تو |
|
نویسنده هیلا صدیقی
|
|
1388/07/25 ساعت 16:20:23 |
|

كلاس
درس خالي مانده از تو
هوا بارانی است و فصل پاییز
گلوي آسمان از بغض لبريز
به
سجده آمده ابري كه انگار
شده از داغ
تابستانه سرريز
هواي مدرسه ، بوي الف با
صداي زنگ اول محكم
وتيز
جزاي
خنده هاي بي مجوز
و شاديها و تفريحات نا چيز
ارسال یادداشت (18یادداشت) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
نویسنده سمیرا قطب
|
|
1388/07/22 ساعت 16:23:24 |
|
چهل گیس
کی؟
کجای این
اتفاقات ایستاده بود؟
زنی که از
شهر تنها خیابان دیده بود و
از خیابان
کارگرانی که
همیشه مشغول به کارند
سرمه نکشیده
می توانست
کاغذهای زیادی را سیاه کند
بی آنکه با
حرص چادرش را به دندان بگزد
چهل گیس
بنویسد
راه
بیافتد
گیس به گیسش
را بیاندازد میان چاله ها
کارگران را
بیرون بکشد
پیش از آنکه
سطر به انتها برسد
با سیل جمعیت
بیافتد میان
میدان ارسال یادداشت (1یادداشت) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|